انتهای راه


انتهای راه

کجا دستاتو گم کردم...

 

من اگر دفتر نفرین شده اندوهم

اگر از نسل گلی هـرزه به روی کوهم

اگر از کل جهان وارث یک احساسم

تو همان آدمک چوبی پیمان شکنی


که فقط لایق آتش زدنی
 
 
 
نوشته شده در پنج شنبه 31 اسفند 1398,ساعت 13:58 توسط شقایق| |

زیبایی هايم را پایانى نیست


وقتى که در چشمان تو به خواب میروم


و هراس کودکانه ام را از پاى در میآورم


در عطرى که از تو بر سینه دارم


چه بى پروا دوستت دارم…

 

 
نوشته شده در یک شنبه 24 اسفند 1398,ساعت 12:30 توسط شقایق| |

گفتم  دوستم داری

گفتی نه ;

گفتم اگه بمیرم برام گریه میکنی

گفتی نه ;

بی اختیار سر پایین انداختم که برم

مرا در آغوش گرفتی گفتی

دوستت ندارم چون عاشقتم

برات گریه نمیکنم چون منم همراه تو خواهم مرد

نوشته شده در چهار شنبه 24 اسفند 1398,ساعت 12:28 توسط شقایق| |

 میخواهم بدهم دنیــــا را تنگ کننـــد...
به اندازه آغـــــوش تــــــو
تـا وقتــــی به آغوشـــت میرســـم !
بدانمــ تمام دنیـــا در آغوش مــن اسـت...

 

نوشته شده در چهار شنبه 24 اسفند 1398,ساعت 12:22 توسط شقایق| |

راه میروم در کوچه ی انتظار ،

کسی نیست،

کسی همراهمـــ نیست،

 کسی دلتنگم نیست،

نمیدانم انتظار چه کسی رامیکشم؟؟!!

نمیدانم چه چیزی را گم کردم!!!!

نمیدانم زیر چتر خاموش باورم زیر کدامین باران زندگیم قدم میزنم؟

نمیدانم دنبال چه چه چیزی هستم؟!

فقط میدانم وقتی راه میروم واطرافم رابا حسرت نگاه میکنم زیر لب زمزمه میکنم...

خاطرات برگی از دفتر زندگی هستند، آن ها را پاره نکنیم

بی کسی، تصاویر عاشقانه غمگین، تنهایی، عشقولانه، عکس عاشقانه، عکس های عاشقانه تنهایی، غم انگیز از لحظه های تنهایی، لحظات تنهایی، والپیپر از

نوشته شده در دو شنبه 22 اسفند 1398,ساعت 11:48 توسط شقایق| |

من بودم

تو

و یک عالمه حرف...

و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!!

کاش بودی و

می فهمیدی

وقت دلتنگی

یک آه

چقدر وزن دارد...
 
نوشته شده در دو شنبه 22 اسفند 1398,ساعت 11:29 توسط شقایق| |

بی کسی، تصاویر عاشقانه غمگین، تنهایی، عشقولانه، عکس عاشقانه، عکس های عاشقانه تنهایی، غم انگیز از لحظه های تنهایی، لحظات تنهایی، والپیپر از

 

دلتنگـی، پیچیــده نیســت.

یک دل..

یک آسمان..

یــک بغــض ..

و آرزوهــای تـَـرک خـورده !

به همین ســادگـی ...

 

 

نوشته شده در جمعه 11 اسفند 1398,ساعت 9:49 توسط شقایق| |

 

 

به تو که فکر می کنم...

بی اختیار

به حماقت خود لبخند می زنم

سیاه لشکری بودم
در عشق تو
و فکر می کردم بازیگر نقش اولم
 

افسوس…

 

نوشته شده در جمعه 10 اسفند 1398,ساعت 9:48 توسط شقایق| |

 

امشبـــــــ سالگـرد تنهایے هاے من است

بزرگـــ شدهـ اند ...

آنقدر بزرگــــ کـ‌ه در حجــم کوچک این شهــر جاے نمیگیرند

حالا نـ‌ه سنگفرش ها معناے اشک هایـم را میفـهمنـد

و نـ‌ه نیمــکت هاے سنگے دردهایــم را

بهــانـ ه اے براے ماندن نیست ...

 

 
نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند 1398,ساعت 15:16 توسط شقایق| |

 
دستهایم را تا ابرها بالا برده ای

و ابرها را تا چشمهایم پایین

عشق را در کجای دلم …..

پنهان کرده ای که :

هیچ دستی به آن نمیرسد ! 

 
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند 1398,ساعت 13:47 توسط شقایق| |

 
 
گوشهایم را می گیرم...

و چشم هایم را می بندم...
 
و زبانم را گاز می گیرم..

ولی...
 

حریف افکارم نمی شوم...

چقدردردناک است...
 

فهمیدن ...!
 
 

می گویند ساده ام!

می گویند  تو مرا با

یک جـمله ...

یک لـبخنـد ...

به بازی می گـیـری !

می گویـنـد تـــرفـنـدهـــایـت ، شـیـطـنـت هایـت...

و دروغ هایت را نـمی فهـمـم !

می گویند ساده ام!

اما تو این را باور نکن..

من فقط دوستت دارم

همین!

وآن ها این  را نمیفهمند...!

نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند 1398,ساعت 13:45 توسط شقایق| |

متــــــــاسفم

نه براـے تو که دروغ برایــــت خـــود زندگیست

نه براـے خودم که دروغ تنهـــا خط قرمز زندگیـــستــــ بـــرایم

متاسفم که چرا مزه ے عشـــــــق را

از دستـــــــــ تــــــو چشیــــدم

تا همیشه در شکـــــــــــ دروغ بودنش بمـــانم...!

 
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند 1398,ساعت 13:38 توسط شقایق| |


مـــــــن ، یه تار موي تو را به هیچ کس نمیــــــدهم!
 

 


اینقَدر تار های موی من را ...

به این و آن دادی تا كچل شدم !

حـــــــالا برو دســـــت از سر کچلم بردار....! 
 

نوشته شده در شنبه 1 اسفند 1398,ساعت 10:47 توسط شقایق| |

 
 
پشت همین چراغ قرمــــــــــز !!!


اعتراف کردم که دوستت دارم !

تا هرجا مجبور شدی کمـــی مکث کنی ،

یاد عشقمان بیفتـــی . . .

چه می دانستــــم قرار است بعد از مــن

تمـــام چراغ های زندگی ات سبز شوند. . .
 
 

نوشته شده در شنبه 29 بهمن 1398,ساعت 10:49 توسط شقایق| |

جــناق میشکستیم میگفتیم:یادم تــــو را فرامــــوش


ولی امـــــــروز،


تمام استخوانهـــــایم شکسته


باز هم تو را فراموش نکردم

 

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون

نوشته شده در شنبه 29 بهمن 1398,ساعت 10:10 توسط شقایق| |

چقدر خوشحالم که دیگر تنها نیستی

چقدر خوشحالم آنقدر سرگرم زندگی شده ای که حتی مرا فراموش کرده ای

چقدر خوشحالم که آن عهد قدیمی از اعتبار ساقط شده

چقدر خوشحالند آنهایی که لزوم بودن مرا برایت از بین برده اند !

گام های رفتنم را آهسته بر میدارم تا تو را آزار ندهند

در سکوت میرم

اما نمیدانم کدامین لحظه است که متوجه رفتنم خواهی شد !

نوشته شده در چهار شنبه 26 بهمن 1398,ساعت 12:51 توسط شقایق| |

 

تمام لحظه های من ختم می شود به تنهایی

به با تو بودنی که بی تو تمام شد

و تنهایی با سکوت همیشگی اش ماند

و اشک...

و خاطراتی مبهم از گذشته

و احساسی که ماند در کوچه های خیس سادگی ام

فرصت با تو بودن توهمی شیرین بود

خواب کودکانه ی من

و تو ماندی در خاطرم

بی آنکه تو را ..!!!

نوشته شده در یک شنبه 23 بهمن 1398,ساعت 13:28 توسط شقایق| |

خسته ام...

خسته از تکرارهای بیهوده...

خسته از نفسهای عمیق و سرد و مرده!

و چه حجمی دارد: حجم تنهایی من،

حجم تنهایی من، قدر رویاهای نابود من انبوه است

حجم تنهایی من زیاد است، زیاد...!

و چه طعمی دارد: طعم تاریکی من،

طعم تاریکی من، طعم خون ساکن رگهای من است...!

 http://asireferagh.persiangig.com/image/6870w38.jpg

نوشته شده در شنبه 15 بهمن 1398,ساعت 18:56 توسط شقایق| |

 حالا که دیوونتم تنهام میزاری ...؟

حالا که زندگیم شدی تنهام میزاری...؟

بی تو من خیلی حقیرم...

توی این دنیا غریبم...

گونه هام خیس از اشکام...

بس که بی تو تک و تنهام ...!

نوشته شده در شنبه 15 بهمن 1398,ساعت 18:51 توسط شقایق| |

با عشق به من به من  خیانت کردی


دل دادم و تو رد امانت کردی


رفتی و چه آسوده ز من دل کندی


هر دو قلمت خورد اگر برگردی !! …

 

نوشته شده در یک شنبه 9 بهمن 1398,ساعت 15:12 توسط شقایق| |

صبر کردن دردناک است...

فراموش کردن دردناک تر ...

از این دو دردناک تر این است که ندانی

باید فراموش کنی یا صبر ... !!!!!

نوشته شده در یک شنبه 9 بهمن 1398,ساعت 15:8 توسط شقایق| |

همیشه تاریکی کریه نیست !
آبروی نور را برده این  خیانت روشن.

 

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی

که یه بار زیر آوار خیانتش همه وجودت له شده ….

نوشته شده در پنج شنبه 6 بهمن 1398,ساعت 19:2 توسط شقایق| |

 

می بوسم و میگذارم کنار


تمام چیزهایی را که ندارم...


دست هایت را


عاشقی ات را


همه را.....

عادت احمقانه ای ست


چسبیدن به چیز هایی که


ندارمشان...

نوشته شده در پنج شنبه 7 ارديبهشت 1398,ساعت 11:4 توسط شقایق| |


:قالبساز: :بهاربیست:

 آپلود عکس - شبکه اجتماعی فیس نما - قالب وبلاگ